"غریب"
از تمام دیوارهای این شهر چشم اویزان است
ما را ميگردند
ميگويند همراه خود چه داريد ؟
ما فقط
روياهايمان را با خود آوردهايم
پنهان نميكنيم
چمدانهاي ما سنگين است
اما فقط
روياهايمان را با خود آوردهايم .
دست عروسکم را میگیرم و به زیر تختم میروم و با او درد دل میکنم...
گاهی از چشم های خود افتادن
از هر سقوطی بد تر است.
چای سرد شده ات را بالا بگیر و به این عروسک اعتماد کن ...
او بی زبان تر از این حرف هاست که تو را لو دهد.
که هیچوقت نبود
و از آسمان آنقدر سیر باشد
که پرواز به رخ لاک پشت ها نکشد...
من نگاهش کنم و پیش خودم بگویم راه گم کرده است ...
و او به نشانه ی احترام به حماقتم
پول قهوه ای را که خورده ام حساب کند
با هم تمام نا کجاها را قدم بزنیم و من از ترس های کودکی ام با او بگویم
و او مدال افتخار های روی سینه اش را
پنهان کند
تا وقتی زیر یک سقف می خوابیم
خیال جفتمان
ار تقسیم ِ عادلانه ی بی کسی
تا مبل های مشترک
راحت باشد ..................../
تا مي شوم؛
بوی گرگ میداد .
شعر
رنگ باران ِ اسیدی داشت.
عشّاق ِ شهر از رنگین کمان هایمان
گیس میبافتند
و ما در آدم نبودن
گرگ ِ باران دیده میشدیم .
به سفیدی چشمانم نگاه کن.
شب در چشمان من است
به سیاهی چشمانم نگاه کن.
شب و روز در چشمان من است
به چشمان من نگاه کن.
پلک اگر فرو بندم جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت
(حسین پناهی)
عادتت را رنگ میکنی
جای عشق به من می فروشی!!
نمی دانی که من لاله عباسی های انبوه را دوست دارم
یک شاخه گل سرخ
عاشقانه نیست.
دور و بر دنیا نمی گردم
که متهم فراری از اب در امد
بی حاشیه در حاشیه می نشینم
سکوت خورده،دروغ بالا می اورم
تقصیر من نیست
حواسم پرت میکند خودش را وسط چیزهایی
که غرق میشوم
دم نمیزنم دنیا ارزشش را ندارد
با این خانه ، این خیابان ، این شهر
من زندانی هستم
تو چرا فراری از اب در امدی!!!!!!!!!!
شوق پرواز مجازي، بال هاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين، آسمان هاي اجاري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاري...
"قیصر امین پور"
در گذرگاه اشک برجاست
و نه
قطره ای در چشمه دیدگان
نه برای ماندن اشتیاقی
و نه برای رفتن اندکی تردید
چه بسیار
شعر برای سرودن
چه بسیار حرف برای گفتن
و چه بسیار ترانه برای خواندن
اما
نه حوصله ای باقیست
نه زبانی گویا
و نه حتی دلی مشتاق این فرصتی کوتاه.
تا پروانه دلم را
از سیاهچال دلتنگی اش
پرواز دهد
و من فراموش می کنم
نام آن خیابان را
که نمیدانم
چند بار
با زمزمه نامت
بیهوده پیمودمشو
تمام کناره ها را پر کرد
تا مرز من و افکارم
تماشا کردم
به تو نگریستن شعرهایم را برهنه به دنیا می اورد.
تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بی هوا خاموش ...
پس چگونه
بی امان روشن نگه دارم
سالها این پاره آتش را
در کف دستم ؟
تا بدانم همچنان هستم !
ق.امین پور
"دوستـت دارم"
اعتـراف سختـی ست !
شانـه خالـی می کنـم
و سرگرم می شــوم
با عـوض کـردن خـاک گلـدانـها.
"دوستـت دارم" را
تـوی یکـی از گلـدانـها
چـال خواهــم کــرد.
با بوی مهربانت
شب را به چشمانم میهمان کن
و بگذار ماه خودرا به شیشه ی پنجره بکوبد
ماه که دوتا نمیشود.
"مرسی از این هدیه ثمینم...بوس بوس"
حس اشکهایم را پذیرا باش
آنگاه که سجده بر خاک تو میزنم
آنگاه که حجم خاک دیواریست بین بودنو نبودن
اضطرابم را پذیرا باش
آنگاه که پر میکشم تا آسمانه تو
آنگاه که حجم خاک جسمم را گرو میگیرد
تا بداند که در آغوش تو آرامش میگیرم
سقوطم را پذیرا باش
که نیاموختی ام هر فرازی را فرودیست
جای خالیت خالیست
و تنها کلامم بعد از تو
بازهم بازهم تنهاییست.
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند !
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند !
آسمانها آبي
پـَـر مرغان صداقت آبي است
ديده در آئينه ي صبح تو را مي بيند ....
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پـَـر و بال .....
"ح.مصدق"