یک بغل سرنوشت همراهت شده
و زبان کفه های سنگین شده حکایت طلسم های غریبانه ای است
که گریبانگیر می شوند بی کلامی را.
جستجو زحمت بیهوده می برد و گذشته
آینده نمای بیچاره ای است
که ترس را انعکاس می دهد.

یک بغل سرنوشت همراهت شده
و زبان کفه های سنگین شده حکایت طلسم های غریبانه ای است
که گریبانگیر می شوند بی کلامی را.
جستجو زحمت بیهوده می برد و گذشته
آینده نمای بیچاره ای است
که ترس را انعکاس می دهد.
نه در قصه های مادر بزرگ دیدم
و
نه در خواب
که روزی ساده میکارم
بالهای پروازم را
پشـت پرچینِ کوتاهِ نگاهِ کبوتری
بیگانه با خواب ها وُ بازی ها.
به کجا می برندمان
این ریل های عجول
نه چمدانی در دست
و نه به بدرقه مان
آبی و آیینه ای
من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم
از پشت این پنجره باز
از پشت این پنجره تار
و گوش می سپارم به اوازی
که هر قطره باران در آن سهمی ست
و چشم می دوزم به بادی
که یکریزی آواز پر از راز باران را
می گیرد از من
* * *
من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم
پشت میله های سینه ام بی قراری ست
و من بی تاب
من به بعد از کوچه می اندیشم
و به جشنی که گنجشککان
بعد از باران
لای برگ های خیس کاج همسایه
خواهند داشت

داغ ها بسیارست
دردها سرشارست
وقت تنها شدنت-
که همه از غم تو بیخبرند-
و به سردابه ی تنهایی خویش-
هق و هق میگریی-
دم به دم میسوزی-
اوج این اشک و شرر را به که باید گفتن؟
رنج این دیده ی تر را به که باید گفتن؟
به من ای همدم همدرد بگو:
این همه درد بشر را به که باید گفتن؟
سینه ام میسوزد
و همه بیخبرند
تو بگو
این خبر را به که باید گفتن؟
به که باید گفتن؟"
"مرسی از اقا سیاوش راستکار"
Home | Archive | Contact US |