به کجا می برندمان
این ریل های عجول
نه چمدانی در دست
و نه به بدرقه مان
آبی و آیینه ای

به کجا می برندمان
این ریل های عجول
نه چمدانی در دست
و نه به بدرقه مان
آبی و آیینه ای
من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم
از پشت این پنجره باز
از پشت این پنجره تار
و گوش می سپارم به اوازی
که هر قطره باران در آن سهمی ست
و چشم می دوزم به بادی
که یکریزی آواز پر از راز باران را
می گیرد از من
* * *
من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم
پشت میله های سینه ام بی قراری ست
و من بی تاب
من به بعد از کوچه می اندیشم
و به جشنی که گنجشککان
بعد از باران
لای برگ های خیس کاج همسایه
خواهند داشت

داغ ها بسیارست
دردها سرشارست
وقت تنها شدنت-
که همه از غم تو بیخبرند-
و به سردابه ی تنهایی خویش-
هق و هق میگریی-
دم به دم میسوزی-
اوج این اشک و شرر را به که باید گفتن؟
رنج این دیده ی تر را به که باید گفتن؟
به من ای همدم همدرد بگو:
این همه درد بشر را به که باید گفتن؟
سینه ام میسوزد
و همه بیخبرند
تو بگو
این خبر را به که باید گفتن؟
به که باید گفتن؟"
"مرسی از اقا سیاوش راستکار"
چشمانی که
پر از شعرند و شبنم
و شعله ورند در معبر بادهایی که
از جادههای دور می آیند
چشمانی که فشرده اند در خود
درد تمام دریاها را
و زاده می شوند
در آن
تمام اقیانوسها -فانوس ها
خسته ام از آرزوها، حرفهای دروغین(ارزوهای شعاری)
شوق پرواز مجازي، بال هاي استعاري
لحظه هاي کاغذي را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين، آسمان هاي اجاري
عصر جدول هاي خالي، پارک هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمکت هاي خماري
رونوشت روزها را روي هم سنجاق کردم:
شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه باز حوادث
در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاري...
"قیصر امین پور"
Home | Archive | Contact US |