تبليغاتX
فصل خاکستری
فصل خاکستری
!BENEDICTUS , QUI VENIS

مانده تا بانگ مکافات را بشنوی.

یک بغل سرنوشت همراهت شده

و زبان کفه های سنگین شده حکایت طلسم های غریبانه ای است

که گریبانگیر می شوند بی کلامی را.

جستجو زحمت بیهوده می برد و گذشته

آینده نمای بیچاره ای است

که ترس را انعکاس می دهد.

لينك | 88/11/05 . 10 PM . آیتکین |





 

نه در قصه های مادر بزرگ دیدم

و
نه در خواب

که روزی ساده می‌کارم
بالهای پروازم را
پشـت پرچینِ کوتاهِ نگاهِ کبوتری
بیگانه با خواب ها وُ بازی ها.

لينك | 88/09/16 . 1 PM . آیتکین |





به کجا می برندمان

این ریل های عجول

نه چمدانی در دست

و نه به بدرقه مان

آبی و آیینه ای

لينك | 88/08/30 . 12 PM . آیتکین |





من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم

از پشت این پنجره باز

از پشت این پنجره تار

و گوش می سپارم به اوازی

که هر قطره باران در آن سهمی ست

و چشم می دوزم به بادی

که یکریزی آواز پر از راز باران را

می گیرد از من

                 *    *     *

من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم

پشت میله های سینه ام بی قراری ست

و من بی تاب

من به بعد از کوچه می اندیشم

و به جشنی که گنجشککان

بعد از باران

لای برگ های خیس کاج همسایه

خواهند داشت

لينك | 88/08/06 . 9 PM . آیتکین |





 

داغ ها بسیارست

دردها سرشارست

وقت تنها شدنت-

که همه از غم تو بیخبرند-

و به سردابه ی تنهایی خویش-

هق و هق میگریی-

دم به دم میسوزی-

اوج این اشک و شرر را به که باید گفتن؟

رنج این دیده ی تر را به که باید گفتن؟

به من ای همدم همدرد بگو:

این همه درد بشر را به که باید گفتن؟

سینه ام میسوزد

و همه بیخبرند

تو بگو

این خبر را به که باید گفتن؟

به که باید گفتن؟"

"مرسی از اقا سیاوش راستکار"

لينك | 88/07/18 . 5 PM . آیتکین |




Home | Archive | Contact US |