به کجا می برندمان
این ریل های عجول
نه چمدانی در دست
و نه به بدرقه مان
آبی و آیینه ای

به کجا می برندمان
این ریل های عجول
نه چمدانی در دست
و نه به بدرقه مان
آبی و آیینه ای
من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم
از پشت این پنجره باز
از پشت این پنجره تار
و گوش می سپارم به اوازی
که هر قطره باران در آن سهمی ست
و چشم می دوزم به بادی
که یکریزی آواز پر از راز باران را
می گیرد از من
* * *
من به بعد از پیچ کوچه می اندیشم
پشت میله های سینه ام بی قراری ست
و من بی تاب
من به بعد از کوچه می اندیشم
و به جشنی که گنجشککان
بعد از باران
لای برگ های خیس کاج همسایه
خواهند داشت
Home | Archive | Contact US |