روی دفترم راه می روم
سطر به سطر.
خورشید که زیر پایم سُر خورد
وبرف بارید
دانستم که تو نیستی تا
برای هر دانه برف شعری بگویی
و من برای به خاطر سپردنشان
یک قرن زمستان را در حافظه ام کم بیاورم
و تو بهانه از سر بگیری که
شعرهایم را در چشمهایت جا گذاشته بودم


