بربیشه های کودکيم
آنجا که زمین و آسمان
به هم میرسند
آنجا که همیشه کلاغ ها
بر فراز صنوبرهای پیر میجرخند
مینگرم
آنجا که دهان کودکیم
با اوازهای بدون قافیه میخندید
همیشه میدانستم
در بی زمان ترین زمانها
سرنوشت مرا به پای آن کلاغان بسته اند "ناشناس"

هر شب همقدم من است
و من چه پر امید
تابستان را
در زمستان میجویم
و خورشید را
در شب
ای کاش تخلصی می یافتم
از دوروئی ساکنان خاک
و کاش می شد
میزان نامردمی ها را
تخمین زد
بیست و هفت ساله ام
اما هنوز آنقدر هفت سالگی دارم
که هر وقت
میخواهم به ستاره ای در آسمان
سلام کنم
گریه ام میگیرد
(محمود دلفانی)
Home | Archive | Contact US |