
وقتی چراغ ها در آب روشن می شوند باید هم تنها باشم...
---------------------------------------
از آلبوم Le Voyage de Sahar


وقتی چراغ ها در آب روشن می شوند باید هم تنها باشم...
---------------------------------------
از آلبوم Le Voyage de Sahar
از واقـعـه ای تو را خـبـر خـواهـم کـرد وانـرا به دو حـرف مخـتـصر خـواهم کـرد
بـا عشق تـو در خـاک فـرو خـواهـم شد بـا مهـر تــو َسـر ز خــاک بر خـواهـم کـرد
"حضرت خیام"
باز هم نگاهت در دسترس نیست
ای کاش یک بار هم که شده مرا می دیدی
که دور ترین خرابه های جهان را دور می زنم
حتی بهشت را...
پیش از اتفاق گندم یا نمی دانم سیب
گشته ام...
در کدام حادثه ی مجهول زمان صبر کرده ای؟
نمی دانم نمی فهمم
شاید تا یافتنت ،
از یاد تمامی اهل کوچه رفته باشم.......
"نمیدونم این شعر از کجا در خاطرم باقی مونده "
این هم صدای نازنین افشین مقدم(یادش گرامی)تقدیمی دیگر به ...
بجز غم خوردن عشقت غمی دیگر نمیدانم که شادی در همه عالم ازین خوشتر نمیدانم
گر از عشقت برون آیم به ما و من فرو نایم ولیکن ما و من گفتن به عشقت در نمیدانم
ز بس کاندر ره عشق تو از پای آمدم تا سر چنان بی پا و سرگشتم که پای از سر نمیدانم
به هر راهی که دانستم فرو رفتم به بوی تو کنون عاجز فرو ماندم رهی دیگر نمیدانم
به هشیاری می از ساغر جدا کردن توانستم کنون از غایت مستی می از ساغر نمیدانم
به مسجد بتگر از بت باز میدانستم و اکنون درین خمخانهی رندان بت از بتگر نمیدانم
چو شد محرم ز یک دریا همه نامی که دانستم درین دریای بی نامی دو نامآور نمیدانم
یکی را چون نمیدانم سه چون دانم که از مستی یکی راه و یکی رهرو یکی رهبر نمیدانم
کسی کاندر نمکسار اوفتد گم گردد اندر وی من این دریای پر شور از نمک کمتر نمیدانم
دل "عطار "انگشتی سیه رو بود و این ساعت ز برق عشق آن دلبر بجز اخگر نمیدانم

یک دلشوره دیگر را بشنوید
هر روز دلتنگ تر از دیروز ، نظاره می کنم طلوع و غروب خورشید را
شاید غروب دل من بار دیگر طلوع یابد
و اگر نیاید خود را به غروب تن خواهم سپرد
************
دلم را دیریست سپرده ام به باد ، شاید بیابم او را بار دیگر...
اما باد دلم را برده است به ناکجا آبادی که خسته از گردباد است و همیشه بارانی است
************
مانده ام از روزگار خویش
از فراق و مستی خویش
در آتشکده ام اما جستن و رستن نمی خواهم
___________________________________________________________________________
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
(حسین پناهی)
دایم ز ولایت علی خوام گفت چون روح قدس ناد علی خواهم گفت
تا روح شود غمی که بر جان منست کل هم و غم سینجلی خواهم گفت
(حضرت مولانا)

نمی دانم چرا؟
انگار کلمات با همه تقدسشان حاضر نیستند جایی که تو هستی حرف بزنند
انگار ظلمات هم به احترامت سکوت میکنند و در همه همهمه هایشان ته قلب تو را صدا میکنند
انگار نامت روزگارم را رام میکند
به غم که میرسم ، نامت را که گره گشا میکنم، غم سر به زیر می افکند با احترام جلو می آید
انگار هر چه که میگذرد "نمیدانم چرا" ی من قد می کشد و
یک " نمیدانم چرا" ی بزرگ و سنگین می شود.
نمی دانم چرا؟
نمی دانم چرا خدا خواست که شیعه بدنیا بیایم
و هنوز نمی دانم که می دانستی یا نه؟
می خواستی یا نه؟
حس غریبی ست.
به زندگیم که فکر میکنم خودم را جز برگ زردی به دست باد روزگار ندیدم
که هر نفسش خورد شدن را معنا میکرد
و در تمامی این فرو پاشی ها جز دست تو مرهم و جز شانه هایت تکیه گاهی ندید.
به هیچ لحظه ای در زندگیم افتخار نمیکنم
و انگار با همه داشتن هایم هیچ داشتنی افتخارندارد
جز این که من نخواستم اصلا نمی دانستم اما شیعه بدنیا امدم
شیعه ای که هیچ وقت
هیچ وقت
هیچ وقت
لایق نبود اما مولایش علی هیچ وقت بی مولایش نگذاشت
بی شک خدا بی نهایت دوستمان داشت آنقدر که علی را به ما داد.
سلطانی عشق مبارک باد
*تشکر میکنم
از مدیریت سایت فدک خواهان
جناب سید امیر علی رهنما که عکس حضرت علی (ع) را به عنوان هدیه برایم فرستادن
بی صبرانه منتظر نوشته های جدیدتون هستم.....یا علی...
جزاي آنكه نگفتيم شكر روز وصال شب فراق نخفتيم لاجرم ز خيال
دگر به گوش فراموش عهد سنگين دل پيام ما كه رساند مگر نسيم شمال
تو بر كنار فراتي نداني اين معني به راه باديه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصيحت كنان ما اين است كه ترك دوست بگوييم تصوري است محال
به خاك پاي تو داند كه تا سرم نرود ز سر به در نرود همچنان اميد وصال
حديث عشق چه حاجت كه بر زبان آريم به آب ديده خونين نوشته صورت حال
سخن دراز كشيديم و همچنان باقي است كه ذكر دوست نيارد به هيچ گونه ملال
(سعدی)
صدایی دیگر را بشنوید
جا مانده است
چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید
(حسین پناهی)
* * *
آنگاه که دل از دست رفت
قلم خواهد لرزید
کلمه ها گم می شوند
زبان از گفتن باز می ماند
می مانی در سکوت
و هیاهوی ناگفته ها
حیران خواهی شد ...
می چرخی پروانه وار از سرگردانی خویش
و جز آه نتوانی گفتن
که آه ها تو را خواهد سوزاند
و خاکسترت در طوفانها پراکنده خواهد شد
و گم می شوی
و این گم گشتگی را دیگر امیدی نیست
تا مگر مرگ بار دیگر تو را با خویش همراه سازد
* * *
آن دو تیره زار شور انگیز
هنوز در شب من باقی ست....
آسمان من بارانی ست.

بند بند جسم من !
شعله سوزانیست
که عشق پاکرا در تب آغوش خودش
تا بر افروختگی نه....
تا خود سوختگی خواهد برد!!
فصل عشق من
بهار رنگینی ست
که غم تلخ غروب فصل پاییز را
تا ابد بر سر یک شاخه سر سبز گره خواهد زد.
تا ابد...
گفتم مانده ام در راهی پر از سنگلاخ و رفتن نمی توانم
گفت من هستم همیشه ،
و تو را خواهم برد سوار بر ابر
دل خوش کردم و راهی شدم
اکنون مانده ام با پایی پر آبله
نه ماندن می توانم و نه رفتن
آفتابی نمی بینم
و آیا می توان در ظلمات سفر کرد؟
روحم مرده است بی آن که کسی بداند
گوشی نیز مرا نمی شنود
در هیاهوی ناگفته ها ، گرفتار آمده ام
روی تو را چشم در راهم کلیک کنید
بر مزار خویش نشسته ام
و می گریم بر روزهایی که بر من گذشته است
به یاد می آورم روزی را که ماندم زیر باران ، تنها
هم نوا شدم با ابر
همراه با آذرخش سوختم و باریدم
و آنروز را که
یخ زدم در سایه آفتاب سوزان
و...
گذراندم بهار را به خزان
و سپری شد تابستان به سردی زمستان
آری
این چنین گذشت روزگارم به شیدایی

در این دنیای وانفسا که آدمها تنها خود را نظاره گرند
گم کرده ام زندگی را و مانده ام در نیستی
دیگر هیچ رنگی مرا شادمان نمی کند
و همه چیز سیاه و خاکستری است
گویی محکومم
محکوم به حبس
حبسی همیشگی
در بندی همیشگی
دیگر رهایی را نمی فهمم
و معنای پرواز را نمی دانم
دلقکی شده ام که خود می گرید
آه دل تنگم
دل تنگ
دل تنگ اذانی که مرا به سپیدی بخواند
گویی دیگر گوشم نیز ، شنیدن نمی داند
روحِ آشفتهِ من در قفسِ تن
می زند پنجه به ديوار
می دَرَد پوست
و می پاشدم از هم
رگ و پی
و وجود، همه خواهش
همه دَرد
روح، زندانی تن
تن، دربند نياز
هر دو محبوس وجود
هر سه مجذوب گناهی ممکن
* * *
شيشه ای بی روزن
با پيامی مبهم
خاطر تيره و تاريک کسی را که منم
يا بودم
روی امواج تلاطم
می برد تا هرجا
می برد تا فردا.
* * *
می گرفتش کاش
می گشودش راز
دست افسونگر آن ساحل اَمن
تا بخواند :
« هيچ و هرگز
فرصتِ خوبِ گناهِ ابدی است. »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گر چرخ پر از ناله کنم معذورم ور دشت پر از ژاله کنم معذورم
تو جان منی و میدوم در پی تو جانرا چو بدنباله کنم معذورم
زهی سر گشته درعالم سر و سامان که من دارم
زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم
و گر در راه بازار غم عشقت خریدارم
بصد جانها بنفروشم ز عشقت آنچه من دارم
دلتنگم و دیدار تو درمان منست بیرنگ رخت زمانه زندادن منست
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی آنچ از غم هجران تو بر جان منست
Home | Archive | Contact US |