تبليغاتX
فصل خاکستری
فصل خاکستری
!BENEDICTUS , QUI VENIS

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و  کسی کس را نمی دید  از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر.

 

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و ر وی صخره ها 

خشکید.

از میان برده است طوفان نقش هایی را

که بجا ماند از  کف پایش.

گر نشان از هر کسی پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش.

.

.

امشب

باد و باران هر دو میکوبند

باد خواهد بر کند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو میکوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار

انگار با زنجیر پولادین

سالها آن را نفرسوده ست

کوشش هر چیز بیهوده ست

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان باقی ست

و نمیفرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک

یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک.

لينك | 85/08/30 . 4 AM . آیتکین |





سوسوی سپیده را سبو سبو شمرده ام             شاید که بیایی

شمیم شکیب شب را شرر شرر شمرده ام         شاید که بیایی

 

لينك | 85/08/25 . 11 AM . آیتکین |





همه روزهای نرفته

 همین امروز است

همه روزهای رفته هم

 

شب که بیاید

شب مجبور است

تمام شکوه های روشن شبتاب را باور کند

 

حالا اوازی بخوان

 

میدانم

این بادهای گرسنه

از چیدن بی هنگام نیزارها آمده اند

اما سرت را که بالا بگیری

یک آسمان مروارید پراکنده آن بالاست

 

مهم نیست

آفتاب غایب باشد

 

ردپای کمرنگ همین پرنده تا پشت کوه

یعنی خیلی چیزها

 

چراغ را بالاتر بگیر

 

لينك | 85/08/14 . 10 AM . آیتکین |





سیب خواهد افتاد

تو به من خندیدی و

نمیدانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در

 گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرارکنان

میدهد ازارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت

                                                                                                        

لينك | 85/08/10 . 12 PM . آیتکین |





یک کبوتر

که در قاب پنجره

روی شاخه درخت

نشسته بود

پرواز کرد.

و میبینم جایش

چقدر برایم خالی است.

آن چه را که زمزمه میکنم

فقط چند گذرنده

خواهند شنید.

انها هم خواهند پنداشت

که باد است

که در شاخه ها زمزمه میکند.

چه صبری دارند درختها

در سرما و برف

و چه سکوت گویایی دارند

زیرا بهار همیشه همراهشان است

و

امیدشان جایی در آسمانهاست.

لينك | 85/08/09 . 1 PM . آیتکین |




Home | Archive | Contact US |