ای خوبتر از رویا
در این شب تاریک
تا سهم من نور است
اندوه تنهایی
از قصه ام دور اغاز پروازم
در شعر من بنشین
ای شوق پروازم
تو شور و شوق من
بنشین
بر بالهای من

ای خوبتر از رویا
در این شب تاریک
تا سهم من نور است
اندوه تنهایی
از قصه ام دور اغاز پروازم
در شعر من بنشین
ای شوق پروازم
تو شور و شوق من
بنشین
بر بالهای من

باز این دل من چرا سوزد ز سودای دگر
از ناله در هر گوشه ای افتاده غوغای دگر
از شمع رخساره علی روشن شده کاشانه ام
پروانه جان کی کند زین شمع پروای دگر
دانم نیاید در جهان هرگز به خیل عاشقان
غیر از علی مولای دین مولای والای دگر
کوچه ها در غبار میمیرند
در تب انتظار میمیرند
در صف تیک تاک ...ساعتها
بی تو بی اختیار میمیرند
روزها در لباس کوتاهی
در شبی سوگوار میمیرند
شعرها سر به زیر و افتاده
واژه ها بی قرار میمیرند
جاده ها در مهی غبار الود
در غم اعتبار میمیرند
چشم ودل من هم در گوشه ای
بی تو
در تب انتظار میمرند
جاده میرفت به سر اغاز وصال
به ره روشن فردای زمان
مهر سوزان شعله گرم وجود
ماه لرزان چشمه روشن این جاده سبز
تا نفس اید و مهتاب بتابد
من و دل همره این جاده باریک وصال
حتی در خیال
به ره روشن فردای زمان
به سر اغاز وصال...
بیگمان اخر این جاده سبز
به گلستان گل خنده تو خواهد رفت
نپرس از دلواپسی های زنانه ام
چیزی نمیگویم
از انتظار و کسالت نیز
تو اما
تبلور رویای های منی

فاصله كم شده است
تا گل اطلسي باغ كنار
نفسي مانده فقط
سر راهم هر روز
خبري است
از گل اطلسي باغ كنار
و من از گل نفسي ميگيرم
و من از گل خبري .
خواب گل خواب من است.
گل از خنده من ميشكفد
و من از گلخندش...
و من و بدرقه اطلسي باغ كنار
گذر ثانيه ها
فارغ از رهگذران
باغبان شاهد و من
همچنان پیش گل اطلسيم
پشت ديوارو حصار
هيچ نپرسيد زمن
كه چرا صبح به صبح
از سر ديوار
سرك ميكشم و مينگرم؟!

دیروز
زیبا تر از امروز
سنگینی میکند این هوا
روز ایوان چوبی خانه دل
باران
رودخانه های خشک
و روزهایی که تلخ است.
چیزی به نظر نمیاید
خاطره ها دست نخورده اند.
خمیازه میکشم
و خستگی امروز را
با یک استکان از خاطره تو دور میکنم.
چوبهای ستونهای ایوان دل
هنوز موسیقی اعجاز رویش را از یاد نبرده اند
Home | Archive | Contact US |