
گلدان
تابوت کوچکی است
که رویای بزرگ شدن را از درخت میگیرد
نه چون درخت
اسیر در خاک
اندیشه ام را خواهم کشت
در ذهن کوچه ای
که کودکانش پای پاک در خاک بزرگ خواهند شد.
شاید
آغاز یک درخت باشد
روزی که
گلدانها
به مرگ محکوم میشوند.


گلدان
تابوت کوچکی است
که رویای بزرگ شدن را از درخت میگیرد
نه چون درخت
اسیر در خاک
اندیشه ام را خواهم کشت
در ذهن کوچه ای
که کودکانش پای پاک در خاک بزرگ خواهند شد.
شاید
آغاز یک درخت باشد
روزی که
گلدانها
به مرگ محکوم میشوند.
زمانی بی تو ماندن ; یا نبودن سالها با تو
برایم گریه کن هر دم که تنها زنده ام با تو
لباس و جامه خود را ; سرا و خانه خود را
همه آتش زدم هر دم به یاد لحظه ای باتو
در این خرقه بسوز ای شمع که من بی یاد او سردم
در این محمل بمان ای شمع که من مستانه ام با تو
غروبی را سحر کردن نشد بی یاد تو هرگز
کویر میشود بستان به یاد ساحلی با تو
دلم بی محابا برای کسی تنگ است
که ارزویم هم قد قامت اوست
شانه هایش دور و نور چشمم در سینه اوست
نبض قلب کوچکم
تپش های دو چشمش
میان دستانم ولی جای خالی از اوست
در تاریکی خیس آیینه
تن مه آلودم به یادم آورد که....
تو گفتی تا برهنگی رویا راه نیست
در دخمه ای رها از همه همهمه ها
تهی از همه هذیانهای ذهن تب دار
به جای تمامی شبدر ها سبز
و برای تمامی گل پونه ها شبنم خواهم شد
فاصله افتاد
و من در این خط تلخ
از سکوت تا خطوط ذهن های به یغما رفته دویدم
و اینک
من بودم و یک آیینه خاموش
در تن خیس آیینه
من مه آلود
به یادم آورد که
"""""تنم بی تو آفتاب ندارد"""""
هر چند چراغ آرزو بود
به خاک سپردیم
و تاب نیاوردیم
سرمای هزاران فریاد و سکوت
که از هر شعله ای سوزنده تر بود
بدین گونه:
بیداری را در خواب دیدیم و خواب را در بیداری
و تنها
برای عشق
شمع را به چراغ ترجیح دادیم
از زمان میگریختم .
به درون خود سفر میکردم و دور میشدم....
اما اینبار پیش از آن که بگریزم ستاره ای روی دست من افتاد.
ستاره ای که به خاطر من از اسمان جدا شده بود این ستاره باعث زندگی بود
و باعث مرگ.
ستاره بر دستم به خواب رفته بود همچون گنج اسرار
سالهای دشوار زندگی-سودمند به تمام معنا نیز هست:
نه تنها باید آن را تحمل کرد, بلکه باید بدان عشق ورزید
amor fati
این درونی ترین سرشت من است.
( نیچه)
Home | Archive | Contact US |