کرنش کابوس
بر پیکره خوابی که دیر رسیده بود
چشمم را به اسمانی گره داد
که ابرهایش گردن ستاره ها را بوسیده
و ماه را تا نیمه سر کشیده بود
.
.
تنهاییم ترک خورد
خدا بوسه اش را لا به لای
مه پنجره قاب کرده بود
تا وقت یورش کابوس
تنهایی تنم را از حفظ نخواند

کرنش کابوس
بر پیکره خوابی که دیر رسیده بود
چشمم را به اسمانی گره داد
که ابرهایش گردن ستاره ها را بوسیده
و ماه را تا نیمه سر کشیده بود
.
.
تنهاییم ترک خورد
خدا بوسه اش را لا به لای
مه پنجره قاب کرده بود
تا وقت یورش کابوس
تنهایی تنم را از حفظ نخواند

آن قدر تنگ است این حوصله من
که جان مانده ام را تاب ماندن نیست
دراین بحبوحه های پر از خاطره تو
نفس را مجال خواستن نیست
چیزی در من تهی میشود چندی
که سست میکند قدمهای مانده ام را
لرزشی به آغوش میگیرد این دامن
میگیرد قصد رفتن گاه ماندم را
Home | Archive | Contact US |