
به وقت طلوع ،آسمان زردی گونه ام را گرو می ستاند
و
من مهتاب کرانه های سرخ آبی را ترک خواهم کرد.
یکه و تنها،
در امتداد هر آینه
به دنبال قبله خواهم گشت.
در همهمه بوق های اشغال
انعکاسی از تو خواهم بود
تا هر ترانه
غزل شکنی شود شکرین.


به وقت طلوع ،آسمان زردی گونه ام را گرو می ستاند
و
من مهتاب کرانه های سرخ آبی را ترک خواهم کرد.
یکه و تنها،
در امتداد هر آینه
به دنبال قبله خواهم گشت.
در همهمه بوق های اشغال
انعکاسی از تو خواهم بود
تا هر ترانه
غزل شکنی شود شکرین.
![]()
نای تقلایی نیست.
غزل واژه هایم همه مرده اند.
سطرهای خالی مانده اند و
آرزوهای خیس.
نه!
حتی آرزوها هم بریده اند.
شاید...
شاید...
فردا که رسید
و تو
نباشی
و صداقت هم
من
رفته باشم.

آن دم که گردونه به گرد من گردید
ـ من ماندم و کابوس های بودنم.
من ماندم و
نفس هی نفرین شده ای
که از ثانیه هایم چون رویایی شیرین بالا میرفت
و
خواب را به دیده خسته ام
حرام میکرد.
آنجا بود که دانستم
دیر زمانی ست
در بارگاهت
حرام شده ام.

دستت را از خاکستر دلم بکش.
من را تنها بگذار.
بگذار من بمانم و تمام خاکروبه های فردا.
بگذار من بمانم و ستاره های یخ زده.
بگذار رویا بماند
اگر ...
من رویام.
سر تا پا رویا.
می خواهم به تمام فردا ها بگویم
بابا
نان
داد.

آن دم که دریا گریه شبانه اش را از یاد برد
آن دم که باد رخت سیاه زمین را برد
آن دم که از هر دمی شکوفه ای گیلاس شد
آن دم که ز هر دیده کرشمه ای به اسمان شد
اگر نبودم
بگوییدش
دختری بود
که به یادت هر دم
از نفسش ائینه ای ساخت
و
به شاخه ها آویخت

شب که از تنهاییم گریخت
و
به سکوتم رنگ باخت
نوشته هایم بوی خاک گرفت و بوی خواب
واژه ها چون سیب نتراشیده ای شد بر شاخ و برگ
درختان نرسیده خواب.
در بستر کولاک رویاها
پای را قامت خواستن نبود
دریغا!
دریغا!
دریغا که رویا بود خواب.
آه! افسوس!
منم کسی نیست.
بر انداز کن مرا !
که چه بی حد افتاب مجازی نگاهت
در من یخ زده رسوخ کرده.
تا میتوانی بپیما!
تا میتوانی بپیما ! سرزمین رویایم را.
فردا من در خواب خواهم مرد.
تا میتوانی بپیما.
در این دایره مدفون شده
من را
لا به لای پیچک دستانت جستجو کن.
کمی ان سو تر از سراب بوسه ها
بنگر!
که رویاهایم چه عریان
با عطر اقاقی هم اغوش گشته اند.
رویای عریان شده را از تو بیمی نیست.
Home | Archive | Contact US |