
تو را میبینم که سراپا خشمی !
دستت را تا آرنج در چشمانم فرو می بری
تا به چیزی در اعماقم متصل شوی.
ایستادگی میکنم
تا با او نیامیزی و گاه مینالم.
روی سینه ام می نشینی.
حجم تو و سنگینی خشمت
نفسم را در گلو گره می دهد.
با تمام قوا گلویم را می فشاری.
عضلات صورتم کرخ می شوند.
چشمم در آستانه گریز از صورت قرار می گیرد.
بی اختیار دهانم را باز میکنم
و تو به درونم راه میابی.
نفس به سینه ام بر میگردد.
تو را دیگر نمی بینم.
زمان به حرکت در می اید
و تو در من غلطیده.
کشاکش کرمها را لا به لای
استخوانهای پوکیده ام حس میکنم.
سوسکها
به زیر پوستم روانند
گاه له شدنشان به زیر دندان
سکوتم را در هم میشکند.
می خواهم خود را
از این احساس چندش آور رها کنم
اما
خسته ام
پوکیده ام
و به زودی از هم خواهم پاشید.
تو نیز مانند من از این جاده عبور خواهی کرد
راه پر از ذرات منهدم شده است.
تو نیز مانند من از این جاده عبور خواهی کرد.
راه پر از ذرات منهدم شده است.