گلایه از اشک های من نکن که چرا زود میریزند
غربت تازیانه اش محکم است و
جثه من ضعیف
...............................................................
غربت مرا به کدام پس کوچه از کوچه های این شهر برده
پنجره هایش همه مرده اند.
گویی از مرگ این مردگان زمان فرسنگ ها فاصله دارد
و من تنها عابر باقی مانده
و یا شاید
تنها ماه دار پس کوچه های این شهر متعفن.
.....به خود بر میگردم.
صورتم دوباره خیس است!
به شهر مردگان که باران نمی بارد!
این قانون شکنی ها را می شناسم.
این دیدهء بی مکتب من است که سنت نمی داند.



