طعمی در من رها میشود
دستی میلرزد
عصاره افتاب می غلطد
و
من بر جای می مانم
***
حجمی در من جان میگیرد
غریبه ای می غلطد
بر پیکرم می کوبد
و من در اغوش سنگفرش ارام میگیرم
***
گرمی ام را سنگ سرد میدزدد
پنجره می ترکد
غریبه میرود
و
من بر جای می مانم
صدایی می شنوم
مردی از خیلی دور می گوید
«این دختر مرده ست»


