به زجه گاهی رسیده ام
سرمای وجودت قلمم را اسیر کرده
گوییا زمان در قتلگاهی می غلطد
و
واژگان مصلوب شده ام را چون زاغان بخت برگشته
به دره ای سوق می دهد

به زجه گاهی رسیده ام
سرمای وجودت قلمم را اسیر کرده
گوییا زمان در قتلگاهی می غلطد
و
واژگان مصلوب شده ام را چون زاغان بخت برگشته
به دره ای سوق می دهد
دیگر نمی نویسم !
دیگر نمی خواهم که بنویسم !
واژه هایم به انتها رسیده
می شنوی !؟
دوباره من مانده ام
و
خاکستری از واژه ها
واژه هایی که چه صف بکشند و چه نکشند
نمی دانند که تو کیستی.
به پوچ گاهی آمده ام ...می فهمی ؟
....نه! ... نمی فهمی.
به زجه گاهی رسیده ام ...نمی فهمی .
به قتلگاه واژه هایم.
به انتهای زمان.
جایی که نگاه مصلوب میشود
باور یخ می زند
و صدا در سینه
چون تصویر دخترکی در ائینه حبس می گردد.
به قربانگاه تمامی انچه که دارم ،رسیده ام.
همهء انچه که دارم...
میفهمی ؟
میدانم که نمی دانی .
تو تنها ، خدایی .
طعم بندگی را نمیفهمی.
نمی فهمی.
نمی فهمی.
ای از دست رفته ...
ترا نظاره میکنم
که در معبر باریکی مرا دنبال میکنی.
شاید هم در پیشاپیش من گام بر میداری.
اما من ترا نمی بینم.
سرانجام راهرو
به درهای بسته ای منتهی می گردد.
" کن ولاشین"
به درختان
بگو که چقدر دوستت می داشتم
به باد که در شاخه های درختان می خزند
و به شاخه هایی که فرو می ریزند
بگو که چقدر دوستت می داشتم
به کودکان معصوم
بگو که چقدر دوستت می داشتم
به چشمان جانوران بنگر
به خانهء ساخته از سنگ و آجر
بگو که چقدر دوستت می داشتم
به تمامی شهر
بگو که چقدر دوستت می داشتم
اما به مردان
مگو که چقدر دوستت می داشتم
زیرا که اینان هرگز سخنانت را باور نخواهند داشت
اری
اینان هرگز سخنانت را باور نخواهند داشت که مردی زنی را این چنین که
من دوستت میداشتم ...دوستت بدارد.
"هانس اندریوس"
تقدیم به فرزاد
که قصیدهء رفتن را چه ارام و چه بی صدا سرودی!
می خواهی که رسم باد شدن را از توده های سیاه واژگانت بیاموزم.
میروم اما نه به رسم تو....
میروم تا حجمی از من تازیانه بر پیکر خوابت نزند.
میروم تا شیاری از من بر دستت نقش نبندد.
میروم تازبانت سرودن واژگان سیاه را تجربه نکند.
میروم...
اما...
....
Home | Archive | Contact US |