تبليغاتX
فصل خاکستری
فصل خاکستری
!BENEDICTUS , QUI VENIS

 

به زجه گاهی رسیده ام

سرمای وجودت قلمم را اسیر کرده

گوییا زمان در قتلگاهی می غلطد

و

واژگان مصلوب شده ام را چون زاغان بخت برگشته

به دره ای سوق می دهد

 

لينك | 84/02/29 . 12 PM . آیتکین |





دیگر نمی نویسم !

دیگر نمی خواهم که بنویسم !

واژه هایم به انتها رسیده

می شنوی !؟

دوباره من مانده ام

و

خاکستری از واژه ها

واژه هایی که چه صف بکشند و چه نکشند

نمی دانند که تو کیستی.

به پوچ گاهی آمده ام ...می فهمی ؟

....نه! ... نمی فهمی.

به زجه گاهی رسیده ام ...نمی فهمی .

به قتلگاه واژه هایم.

به انتهای زمان.

جایی که نگاه مصلوب میشود

باور یخ می زند

و صدا در سینه

چون تصویر دخترکی در ائینه حبس می گردد.

به قربانگاه تمامی انچه که دارم ،رسیده ام.

همهء انچه که دارم...

میفهمی ؟

میدانم که نمی دانی .

تو تنها ، خدایی .

طعم بندگی را نمیفهمی.

نمی فهمی.

نمی فهمی.

 

لينك | 84/02/15 . 3 PM . آیتکین |





....

ای از دست رفته ...

ترا نظاره میکنم

که در معبر باریکی مرا دنبال میکنی.

شاید هم در پیشاپیش من گام بر میداری.

اما من ترا نمی بینم.

سرانجام راهرو

به درهای بسته ای منتهی  می گردد.

                                 " کن ولاشین"

                                                     

لينك 84/02/11 . 4 PM . آیتکین |





چون فردا بمیرم

به درختان

 بگو که چقدر دوستت می داشتم

به باد که در شاخه های درختان می خزند

و به شاخه هایی که فرو می ریزند

بگو که چقدر دوستت می داشتم

به کودکان معصوم

بگو که چقدر دوستت می داشتم

به چشمان  جانوران بنگر

به خانهء ساخته از سنگ و آجر

بگو که چقدر دوستت می داشتم

به تمامی شهر

بگو که چقدر دوستت می داشتم

اما به مردان

 مگو که چقدر دوستت می داشتم

زیرا که اینان هرگز سخنانت را باور نخواهند داشت

اری

 اینان هرگز سخنانت را باور نخواهند داشت که مردی زنی را این  چنین که

من دوستت میداشتم ...دوستت بدارد.

                                "هانس اندریوس"

            

 تقدیم به فرزاد

 

لينك 84/02/10 . 9 PM . آیتکین |





 

لينك 84/02/04 . 1 PM . آیتکین |





هنوز نوشتن با قلمی که داده بودی را اغاز نکرده بودم

که قصیدهء  رفتن را چه ارام و چه بی صدا سرودی!

می خواهی که رسم باد شدن را از توده های سیاه وا‌ژگانت بیاموزم.

میروم اما نه به رسم تو....

میروم تا حجمی از من تازیانه بر پیکر خوابت نزند.

میروم تا شیاری از من بر دستت نقش نبندد.

میروم تازبانت سرودن واژگان سیاه را تجربه نکند.

 میروم...

                 اما...

                           ....

لينك | 84/02/04 . 1 PM . آیتکین |




Home | Archive | Contact US |